تبليغاتX
بسته شد!
گوش دادن به طنین آهنگ...

در بلندای یه که بزرگ...

ایستادن در مرز سقوط...

پاها روی لبه , لبه پرتگاهی...

دستها را باز کردن...

شوق نوازش باد را حس کردن...

گردش یک نفس تازه در درون حس کردن...

چشمها را بستن...

و نگاهی فکر کردن...

که در تمام لحظات نظاره گر است...

من در آن لحظه به تو می نگرم ...

که اگر پرت شوم...باکی نیست...

تو مرا خواهی گرفت...

و مرا میخوانی...

و چه زیباست صدای چرخش باد زیر گوش را حس کردن...

یا که صدای برگها چقدر غمگین است...

اما باز هم من در آن اوج سقوط به کس دیگری می نگرم...

به دستان کسی که دستان مرا در قعر گرفت...

و من ز حس دستان او بی ثمرم...

اما باز هم ...

این دلم...

شوق به پرواز دارد...


+     ت   | 

من زنی را دیدم چهره ای غمگین داشت...

با نگاهی مبهم به قابی می نگریست...

زندگی می گذراند...

و به سختی تنفس می کرد...

همه از نفسهای دشوارش بی خبر ...

اما او از هر لحظه لگد مال شدن می ترسید...

من در آن نزدیکی سایبانی دیدم...

زیر آن یک پیوند...

شاید هم یک لبخند...!

+     ت   | 

بنام نام حق , حقا که جز او دگر نیست رسیدن راهی...!



در اینجا چشما را باید بست ...
هیچ چیز را ندید...
همه چیز را باید ذهن...
آنچه هست...آنچه میپنداری... آنچه میخواهی...آنچه دوست داری...
فقط احساس کنی...
در اینجا ترواش قلم...چکه های جوهر اشک...
یا که زایده عشق و خیال است ...
که در ورای کلمه میچرخد...
مینویسم تا که هستم ...
از هر چیز تا هیچ...
تا به وسعت بال پروانه ها...
باز با چشمان بسته مینویسم...


pep30:::
+     ت   |