در بلندای یه که بزرگ...
ایستادن در مرز سقوط...
پاها روی لبه , لبه پرتگاهی...
دستها را باز کردن...
شوق نوازش باد را حس کردن...
گردش یک نفس تازه در درون حس کردن...
چشمها را بستن...
و نگاهی فکر کردن...
که در تمام لحظات نظاره گر است...
من در آن لحظه به تو می نگرم ...
که اگر پرت شوم...باکی نیست...
تو مرا خواهی گرفت...
و مرا میخوانی...
و چه زیباست صدای چرخش باد زیر گوش را حس کردن...
یا که صدای برگها چقدر غمگین است...
اما باز هم من در آن اوج سقوط به کس دیگری می نگرم...
به دستان کسی که دستان مرا در قعر گرفت...
و من ز حس دستان او بی ثمرم...
اما باز هم ...
این دلم...
شوق به پرواز دارد...
با نگاهی مبهم به قابی می نگریست...
زندگی می گذراند...
و به سختی تنفس می کرد...
همه از نفسهای دشوارش بی خبر ...
اما او از هر لحظه لگد مال شدن می ترسید...
من در آن نزدیکی سایبانی دیدم...
زیر آن یک پیوند...
شاید هم یک لبخند...!